کلبه تنهایی های من |
|
|
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط vahid
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:خدایا، میخواهم زمین را از نزدیك ببینم. اجازه میخواهم و مهلتی كوتاه. دلم بیتاب تجربهای زمینی است.
خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت: تا بازگردم، بالهایم را اینجا میسپارم، این بالها در زمین چندان به كار من نمیآید. خداوند بالهای فرشته را روی پشتهای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس كه زمین اسیرت نكند زیرا كه خاك زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: بازمیگردم، حتماً بازمیگردم. این قولی است كه فرشتهای به خداوند میدهد. |
|