|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط vahid
|
از خداخواستم تا دردهایم را التیام بخشد . خداپاسخ گفت : مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان درد ها یت را بجویی . از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد خدا پاسخ گفت : آفریده من، آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند: خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد خداوند پاسخ گفت : نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد خداوند پاسخ گفت : مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد خدا وند پاسخ گفت پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن از خدا خواستم تا ازلذایذ دنیا سرشارم سازد خداوند پاسخ گفت :
من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد خداوند پاسخ گفت اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی
به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست. اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند. باور کن که با او هرگز تنها نیستی. فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی هر چیزی با چیزهای دیگر هماهنگ و یگانه است درختان با خاک، خاک با باد
باد با آسمان آسمان با ستارگان و همه چیز با همه چیز دیگر هیچ موجودی بر موجود دیگر برتری ندارد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط vahid
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:خدایا، میخواهم زمین را از نزدیك ببینم. اجازه میخواهم و مهلتی كوتاه. دلم بیتاب تجربهای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت: تا بازگردم، بالهایم را اینجا میسپارم، این بالها در زمین چندان به كار من نمیآید. خداوند بالهای فرشته را روی پشتهای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس كه زمین اسیرت نكند زیرا كه خاك زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: بازمیگردم، حتماً بازمیگردم.
این قولی است كه فرشتهای به خداوند میدهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بیبال تعجب كرد. او هر كه را كه میدید، به یاد میآورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نفهمید چرااین فرشتهها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمیگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید كه فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمیآورد؛ نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش كرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
|