کلبه تنهایی های من |
|
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط vahid
|
وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی نذار که از دستت بره
نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط vahid
|
بچه که بودم تا ۱۰ بشتر نمی تونستم بشمارم ! فکر می کردم آخر همه چیز دهه! حالا نمی دونم آخر دوست داشتن چنده؟؟؟ ولی می خام بگم به اندازه ده تای بچه گی ام دوستت دارم
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط vahid
|
حكايت يك روز نخ داخل شمع از او مي پرسد : چرا وقتي من مي سوزم تو آب مي شوي و گريه مي كني؟ شمع مي گويند : چگونه مي توانم از گريه آب نشوم در حالي كه تو در قلب من جاي داري؟؟؟؟؟؟؟؟ پس بياد ياد بگيريم چگونه كسي كه ما را دوست دارد آزارش ندهيم اره با شمام آره با خودتم تو كه تا فهميدي من نفسم به تو بنده حالا خودتو از من دور مي كني؟كجا مي ري آخه چرا چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟ اگر به قيامت اعتقاد داري اينو بدون كه بايد جواب پس بدي ! خدا مي گه اي بنده من تو حق نداشتي ديگران را از دوست داشتنه خودت منع كني!!؟؟ به چه اجازه ايي خودت را از من دور مي كني ؟هان هان نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط vahid
|
نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط vahid
|
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط vahid
|
چه دردناك است، مرگ در تنهايي. مرگ در بيكسي. مرگ در تاريكي و غربت
و چه دردناكتر است ديدن مرگ دوستان. دوستاني كه دوستشان داشتي، و ديگر نيستند تا بتواني با صداي بلند بگويي احساست را كاشكي با مرگ آسوده شده باشد. كاشكي از اين جهنم آزاد شده باشد. كاشكي دوستاني صدهابار بهتر از ما نصيبش شود. كاشكي از تنهايي درآيد. كاشكي همدمي پيدا كند. كاشكي ... كاشكي قيمت انفاس بدانندي خلق كاشكي بعد از مرگ دوستان به ياد اين بيت نيفتيم كه: چو بر گورم بخواهي بوسه دادن ![]() خودم را بوسه ده كه اكنون همانيم
و تو ای دنیای من ،مرا در این دنیای وانفسا تنهایم مگذار به چه گناهی مرا عقوبت می کنی من گناهم فقط دوست داشتن توست همینو بس به خدا قسم . خدایا مرا به او برسان و گرنه مرا به خودت برسان . نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
رفیق من سنگ صبور غمهام / به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم / چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دل زده از خیلیا / خیلی دلم گرفته از خیلیا
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
گفتگو با خدا : در رویاهایم دیدم كه با خدا گفتگو میكنم. پرسیدم:" چه چیز بشر شما را سخت متعجب میكند؟" خدا پاسخ داد :"كودكیشان" این كه انها از كودكیشان خسته می شوند. عجله دارند كه بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها،آرزو می كنند كه كودك باشند. این كه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند. و بعد پولشان را ار دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند. و حال را فراموش می كنند و بنابراین نه در حال ،زندگی میكنند نه در آینده این كه انها به گونه ای زندگی میكنند كه گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند كه هرگز زندگی نكرده اند. -پرسیدم می خواهی كدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:"بیاموزند كه آنها نمی توانند كسی را وادار كنند كه عاشقشان باشد. همه كاری كه آنها می توانند بكنند این است كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند كه درست نیست كه خودشان را با دیگران مقایسه كنند! بیاموزند كه فقط چند ثانیه طول می كشد تا زخمهای عمیق در قلب آنان كه دوستشان داریم ، ایجاد كنیم اما سالها طول می كشد كه آن زخمها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند كسی نیست كه بیشترینها را دارد. كسی است كه به كمترینها نیاز دارد. بیاموزند كه آدمهایی هستند كه آنها را دوست دارند ، فقط نمی دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند بیاموزند كه دو نفر می توانند با هم به یك نقطه نگاه كنند و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند كه كافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلكه آنها نیز باید خود را ببخشند. .
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن كرده بود؛ فریب میفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هیاهو میكردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاهطلبی و ... هر كس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد. بعضیها تكهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد. دلم میخواست همه نفرتم را توی صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من كاری با كسی ندارم،فقط گوشهای بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا میكنم. نه قیل و قال میكنم و نه كسی را مجبور میكنم چیزی از من بخرد. میبینی! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیكتر آورد و گفت: البته تو با اینها فرق میكنی.تو زیركی و مومن. زیركی و ایمان، آدم را نجات میدهد. اینها سادهاند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب میخورند. از شیطان بدم میآمد. حرفهایش اما شیرین بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم تا این كه چشمم به جعبهای عبادت افتاد كه لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یك بار هم شده كسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یك بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود! فهمیدم كه آن را كنار بساط شیطان جا گذاشتهام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. میخواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغیاش را توی سرش بكوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه كردم. اشكهایم كه تمام شد،بلند شدم. بلند شدم تا بیدلیام را با خود ببرم كه صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همانجا بیاختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شكرانه قلبی كه پیدا شده بود نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
ابليس گفت: من هرگز ندانستم كه جز تو كسي ديگر شايستگي مسجودي دارد. من تو را بي يار و شريك و بي مثل وبي زن و بي فرزند مي شناسم. باور ندارم كسي شايستگي نيابت و خلافت تو را بيابد، تا من سجده اش كنم. سجده بر آدم ارزاني خيل عظيم فرشتگان درگاهت باد...
ندا آمد: اين سجده ي تعظيم و تكريم است نه سجده ي عبادت...
گفت: اين آدم را نشايد كه چون من سجده اش كند، چه سجده ي تعظيم و تكريم چه سجده ي عبادت...
ندا آمد: ما هرگز فرمان نمي دهيم كه در ملك ما به كسي جز ما سجده كني و جز ما را بپرستي...
گفت: اين آدم را نشايد كه چون تويي پشتيبانش باشد...
ندا آمد : امر الهي بالاتر از فهم اجتهاد اشخاص است. اگر خداوند از شخصي خواست به كسي سجده كند ولو سجده ي عبادت، گريزي از اطاعت نيست...
گفت: من عاشقي صادق و پاكبازم، كه جز معشوق هيچ نمي بينم و هيچ نميشناسم. سر نهادن بر زمين پيش غير، و جز معشوق و معبود ازلي را سجده كردن، حتي به امر او، شرك است و خلاف عبوديت و ناقص شرط جوانمردي و دعوي عاشقي، كه من و تو از روز ازل پيمان بستيم...
ندا آمد: ما تو را از هر خيري نا اميد مي كنيم...
گفت: من به هيچ روي نمي توانم در برابر اراده و قدرت تو، فعل ديگري در برابر فعل تو تصور كنم. من مخلوقي از مخلوقات خداوندم و افعال من نيز خارج از اراده ي مطلق الهي نتواند بود. بنگر كه اكنون قامتم به سجده خم نمي گردد...
ندا آمد: از بهشت برو! لعنت بر تو باد! ازين پس تو شيطان رجيمي. نوميد هر خيري.........
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
چقدر سخته ندونی چته... همش بخوای گریه کنی... همش بغض داشته باشی... حس کنی یه چیزی نداری...گم شدی... بهت بگن آخه چته؟؟؟... چرا انقدر زار میزنی؟... از ته دل... با نهایت درموندگی و گمراهی بگی... نمی دونم... به خدا نمی دونم... شاید فقط خودش میدونه... اون کیه؟... یکی که هیچ وقت نیست... یه سایه... یه خیال... یه وهم... فقط اومده تا تو رو ببره... به جهنم خودش!!! به خدا خسته شدم آبجی گلم کجایی ببینی داداشی داره آب می شه و از زندگی سیر شده نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
منو ببین! شبیه چی شدم؟ هنوز آدم موندم یا نه؟ اصلا منو میشناسی؟ یا انقدر برات تکراری شدم که از یادت رفتم! حتی از یاد خاطره های خاک خوردت؟ اصلا تو با من خاطره داری؟ اگه داری تا حالا مرورش کردی؟ با من خندیدی یا گریه کردی؟ حالتو گرفتم یا تو حالمو گرفتی؟ از من بدت میاد یا انقدر هستم که تحملم کنی؟ من کجای ذهنت گم شدم که حالا باید بمیرم تا دوباره یادت بیام؟ چی هستم تو نگاه تو! یعنی به نظرت اگه نباشم ممکنه دلت برام تنگ شه! اگه نباشم یادت میفته که منم یه زمانی بودم! یا اگه حتی این پیام ها و درد و دل های زورکی هم نبود به کل برات مرده محسوب می شدم! الانم که دیگه حتی اون یه ذره امید رو هم ازم گرفتی! می دونی چقدر دلم برات تنگ شده! می دونی چند وقته اسمت تو گوشیم خاک می خوره! می دونی چند وقته حرفای تکراری تو می خونم! همیشه عین مشاورای روزمره جواب می دادی! ولی اونم قشنگ بود! یادته اون وسط های تابستون ... تازه داشتم به شرایط جدید عادت می کردم! خستگی رو تو از تنم پاک می کردی! با همون چند کلمه! فقط یه خسته نباشی! یا امروزچطور بود؟ من همون بچه زشتم! همون لوس و ننر و نق نقو! از همه چی می رنجید! با همه سر جنگ داشت! تو آرومش می کردی! همون نفرتی و نفرینی که تو بهش امید می دادی! همون صفحه سیاه و تو خط های سفیدش! همون شب تو چشمای منه ... تو خورشید روزش باش! اون که می گه غرورت باعث تنها بودنته... کجاست ببینه من به خاک افتادم به خاطر تو! اونکه همه سر تا پای منو ادعا می بینه... کجاست ببینه میمیرم تا یه نگاهت مال من بشه! اونکه می گه خودتو پیدا کن تا همه چی درست شه ... نمی دونه من همه چیم تو وجود تو گم شده! منو نمی بینی! منو نمی شنوی! صدای خفه ام خشک شد بس که اسمتو صدا زد! هوا رو ببین! همش سایه نگاه توئه تو چشمای من! که زل زدم به سایه نگاهت! یه ذره منو ببین که له شدم! خیلی وقته دیگه حس و حال همیشگیم واسه نوشتن یخ کرده! یه آدم لمس و بی تحرک! مغزم شده عین قرآن لب طاقچه! خاک می خوره تا به دادش برسی! از کله صبح تا بوق سگ تو خیابونای این شهر بی صاحاب سرگردونم! نمی دونم چی کار می کنم! تو همه ماشین ها و پنجره ها و مغازه ها و هر جایی که انعکاس آدم توش باشه... دنبال تو می گردم ولی بازم عین سراب! همه این نگاه ها انعکاس نگاه من تو شیشه اس! آخه همیشه تو نگاهمی! زندگی گوسفندی رو هم دارم تابلو می کنم! چیزی از خونه و مامن یادم نمونده! نه فقط خودم بلکه همه آدم های اطرافم رو هم عروسک بچه بازیه خودم کردم! کاش یه چیزی اون بالا بود که می شد بهش یه عالمه اعتماد کرد! می شد ازش تو رو خواست! یه عالمه یعنی خیلی زیادتر از اون ایمان مصلحت آمیزی که تو ذهن همه می چرخه! خیلی ترسو شدم! نگرانم! حس نبودنت و نداشتنت زجرم می ده! واسه همه تکراری شدم! واسه اینکه فقط تو جلوی چشمام باشی! باور کن می مونم تو این وضعیت تا تو نجاتم بدی! باور کن! می دونی از وقتی تو ذهنمی و ندارمت همه زندگیم شده کفر! دیگه خدا رو قبول ندارم! بهش گفتم اگه هستی وجودتو ثابت کن! می گی خدا به من نیاز نداره که خودشو ثابت کنه! ولی من که به وجود چیزی مثل اون احتیاج دارم! خواستم نداد! می گی شاید به صلاحت نبوده! ولی من می گم اگه خدا واقعا خداست ... چرا یه بار چیزی که من می خوام رو به صلاحم نمی کنه! یه بار چیزی که می خوام رو تقدیرم نمیکنه! یه بار قسمتم رو به عهده خودم بذاره! ولی خرابش نکنه! نذاره چوب انتخابم رو بخورم! یه بار تو رو قسمتم کنه! من کاری می کنم که خودش از اینکه تو رو به من نداده پشیمون بشه! ................. تمام جاده های جهان را به جست و جوی نگاه تو آمده ام... پیاده! باور نمی کنی؟ پس این تو و این پینه های پای پیاده من... حالا بگو... در این تراکم تنهایی مهمان بی چراغ نمی خواهی!! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
شادمانه زیستن را انتخاب كرده ام, و آگاهانه نفس كشیدن را! من در سفرم به سوی گذشته های دور, افسوسی را با خود به ارمغان نیاورده ام. من دست تقدیر و روزگار را باور دارم. عزیزی به من می گفت: چرخ زمانه, عجب بازیها دارد... اما من, هیچ در عجب این چرخ دوار نیستم. من, تقدیرم را؛ همانند نوع نگاهم به دنیا باور دارم ! میدانم كه طی سالهایی كه گذشت, آنچه را كه انجام داده ام, همان بوده است كه میبایست انجامشان میدادم. من اشتباهاتم را همانگونه که هست می پذیرم. آنچه كه اشتباه است, نگاه من است, نه تقدیرم! و من دیر زمانیست كه نگاهم را شفافیت داده ام... زمان, قشنگترین مفهوم روزگار است... در عجبم كه چرا دیر باورش کردم...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوم خرداد 1387 توسط vahid
|
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ........... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه هایی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی ! گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید ! ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود ! بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی ! اعتنا نکردی به حرمت ترانه هایی که تنها سهم من از چشمانت بود ! به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد ! به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم ! به حرمت بوسه هایمان ! نه ! تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی ! قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد ! قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم ! خدانگهدار ... خدانگهدار
|
|