|
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط vahid
|
بیکران زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی آسمان و خدا، آبی آسمان را می بینم و می دانم که نیست، خدا را نمی بینم و می دانم که هست
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط vahid
|
می گویند بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است: کودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم. اینک در آستانه مرگ هستم میفهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید میتوانستم دنیا را هم تغییر دهم
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 توسط vahid
|
از خداخواستم تا دردهایم را التیام بخشد . خداپاسخ گفت : مخلوق من ! هر دردی را درمانی است و این تو هستی که باید درمان درد ها یت را بجویی . از خدا خواستم تا جسم ناتوان مرا توانایی بخشد خدا پاسخ گفت : آفریده من، آنچه که باید تکامل یابد روح توست جسمت تنها قالب گذراست از خدا خواستم تا به من صبر عنایت کند: خدا پاسخ گفت بنده قدرتمند من !صبر حاصل سختی است عطا شدنی نیست بلکه آموختنی است
از خدا خواستم تا مرا شادی و شعف بخشد خداوند پاسخ گفت : نازنیینم من به تو موهبت بسیار بخشیدم شاد بودن با خود توست از خدا خواستم تا رنجهایم را کاستی دهد خداوند پاسخ گفت : مخلوق صبورم بهای رنج تو دوری از دنیا و نزدیکی به من است از خدا خواستم تا روحم را شکوفا سازد خدا وند پاسخ گفت پرورش روح تو با تو اما آراستن آن بامن از خدا خواستم تا ازلذایذ دنیا سرشارم سازد خداوند پاسخ گفت :
من به تو زندگی بخشیدم بهره مندی ازآن با تو از خدا خواستم تا راه عشق ورزیدن را به من بیاموزد خداوند پاسخ گفت اشرف مخلوقات من بالا خره دریافتی که چه از من بخواهی
به خاطر داشته باش که در مسیر عشق ورزیدن به من به مقصد دوست داشتن دیگران خواهی رسید به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن. کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست. اشکهای تو را پاک می کند و دستهایت را صمیمانه می فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشی می بینی ستاره ها هم با تو حرف می زنند. باور کن که با او هرگز تنها نیستی. فقط کافیست عاشقانه به آسمان نگاه کنی هر چیزی با چیزهای دیگر هماهنگ و یگانه است درختان با خاک، خاک با باد
باد با آسمان آسمان با ستارگان و همه چیز با همه چیز دیگر هیچ موجودی بر موجود دیگر برتری ندارد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم تیر 1387 توسط vahid
|
فرشته تصمیمش را گرفته بود. پیش خدا رفت و گفت:خدایا، میخواهم زمین را از نزدیك ببینم. اجازه میخواهم و مهلتی كوتاه. دلم بیتاب تجربهای زمینی است. خداوند درخواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت: تا بازگردم، بالهایم را اینجا میسپارم، این بالها در زمین چندان به كار من نمیآید. خداوند بالهای فرشته را روی پشتهای از بالهای دیگر گذاشت و گفت: بالهایت را به امانت نگاه میدارم، اما بترس كه زمین اسیرت نكند زیرا كه خاك زمینم دامنگیر است. فرشته گفت: بازمیگردم، حتماً بازمیگردم.
این قولی است كه فرشتهای به خداوند میدهد. فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بیبال تعجب كرد. او هر كه را كه میدید، به یاد میآورد. زیرا او را قبلاً در بهشت دیده بود. اما نفهمید چرااین فرشتهها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت برنمیگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد. و روزی رسید كه فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمیآورد؛ نه بالش را و نه قولش را. فرشته فراموش كرد. فرشته در زمین ماند. فرشته هرگز به بهشت برنگشت.
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط vahid
|
وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم حاضری قلب تو باشه ، پیش چشای اون گرو فقط خدا نکرده اون ، یه وقت بهت نگه برو حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی حاضری که به خاطرش ، پاشی بری میدون جنگ عاشق باشی اما بازم ، بگیری دستت یه تفنگ حاضری هر کی جز اونو ، ساده فراموش بکنی پشت سرت هر چی می گن ، چیزی نگی گوش بکنی حاضری هر چی که داری ، بیان و از تو بگیرن پرنده های شهرتون ، دونه به دونه بمیرن وقتی کسی رو دوس داری ، صاحب کلّی ثروتی نذار که از دستت بره

نوشته شده در تاريخ شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط vahid
|
بچه که بودم تا ۱۰ بشتر نمی تونستم بشمارم ! فکر می کردم آخر همه چیز دهه! حالا نمی دونم آخر دوست داشتن چنده؟؟؟ ولی می خام بگم به اندازه ده تای بچه گی ام دوستت دارم

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط vahid
|
حكايت
يك روز نخ داخل شمع از او مي پرسد : چرا وقتي من مي سوزم تو آب مي شوي و گريه مي كني؟
شمع مي گويند : چگونه مي توانم از گريه آب نشوم در حالي كه تو در قلب من جاي داري؟؟؟؟؟؟؟؟
پس بياد ياد بگيريم چگونه كسي كه ما را دوست دارد آزارش ندهيم اره با شمام آره با خودتم تو كه تا
فهميدي من نفسم به تو بنده حالا خودتو از من دور مي كني؟كجا مي ري آخه چرا چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟
اگر به قيامت اعتقاد داري اينو بدون كه بايد جواب پس بدي ! خدا مي گه اي بنده من تو حق نداشتي
ديگران را از دوست داشتنه خودت منع كني!!؟؟ به چه اجازه ايي خودت را از من دور مي كني ؟هان هان
نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط vahid
|
- «به سودای روزهای دلانگیز گذشته گریه مکن، به خاطر حضور کوتاهشان لبخند بزن.»
- «اگر تمام شب را بخاطر از دست دادن خورشید گریه کنی لذت دیدن ستارهها را از دست خواهی داد.»
- «زمانی که چشم به این جهان گشودی، یک روز بارانی بود. در حقیقت آنچه میبارید، باران نبود، اشک آسمان بود که به خاطر از دست دادن ستارهای گریه میکرد.»
- «زندگی مانند لبخند ژوکوند است، در نظر نخست به روی بیننده تبسم میکند، اما اگر در او دقیق شوی میگرید.»
- «گریه ما وقت تولد از آن رو است که به صحنه بزرگ جنون و حماقت وارد شدهایم.»

نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم خرداد 1387 توسط vahid
|
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: يادت بخير
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط vahid
|
چه دردناك است، مرگ در تنهايي. مرگ در بيكسي. مرگ در تاريكي و غربت و چه دردناكتر است ديدن مرگ دوستان. دوستاني كه دوستشان داشتي، و ديگر نيستند تا بتواني با صداي بلند بگويي احساست را كاشكي با مرگ آسوده شده باشد. كاشكي از اين جهنم آزاد شده باشد. كاشكي دوستاني صدهابار بهتر از ما نصيبش شود. كاشكي از تنهايي درآيد. كاشكي همدمي پيدا كند. كاشكي ... كاشكي قيمت انفاس بدانندي خلق كاشكي بعد از مرگ دوستان به ياد اين بيت نيفتيم كه: چو بر گورم بخواهي بوسه دادن  خودم را بوسه ده كه اكنون همانيم
و تو ای دنیای من ،مرا در این دنیای وانفسا تنهایم مگذار
به چه گناهی مرا عقوبت می کنی من گناهم فقط
دوست داشتن توست همینو بس به خدا قسم .
خدایا مرا به او برسان و گرنه مرا به خودت برسان .
|